بابا صفرى
4
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )
قلمرو ايلى خويش عبور ميدادند . با اين وصف آنها اعتقاد خاصى بسادات داشتند و آنها را مصون از هرگونه تعرضى ميپنداشتند . اين بود كه غالبا مسافران پارچهء سبز - رنگى ، بشعار سيادت ، بر كمر مىبستند و عمامهاى نيز بدان رنگ بر سر ميگذاشتند براى آنكه خوانندگان دانشمند بدرجهء اعتقاد شاهسونان بسادات پى ببرند قول كسى را مع الواسطه بدين شكل نقل مينمائيم : او گويد كه براى تجارت با كاروانى به راه افتادم . پول و حولهاى نيز همراه داشتم . براى حفظ آنها عمامه و « قورشاخ » « 1 » سبزى در بقچهاى برداشتم . چون مسافتى از شهر دور شدم قورشاخ بكمر بستم و عمامه بر سر گذاشتم و به شكل يك سيد قابل احترامى درآمدم « 2 » . قضا را در منزل دوم سواران مسلحى بر كاروان حمله آوردند و از كاروانيان بفراخور امكان وجوهى دريافت داشتند . يكى از آنها روى بر من كرد و گفت « سيد تو هم پول بده » . من با اشاره بسيادت خود استنكاف كردم ولى بر اثر اصرار وى يك قران از جيب خود درآورده به دو دادم و ناله كردم كه يا للعجب چه قوم ستمكارى كه حرمت سادات را نيز نگه نمىدارند . كاروان به راه افتاد و قريب يكفرسخ و نيم از آن محل دور شد . ناگاه چارپادار مسافران را متوجه سوارى كرد كه از پشت بتاخت ميآمد . من بر خود ترسيدم كه مبادا آنها مرا شناختهاند و كنون ، براى تلافى ، كسى بتعقيب فرستادهاند . خود را پشت بار چهارپائى پنهان كردم . نگرانى و ترس شديدى بر من سنگينى مينمود . به سختى نفس ميكشيدم و اوراد و اذكارى براى دفع شرّ ميخواندم زيرا بر مال و جان خود بيمناك بودم . او در رسيد و سراغ مرا گرفت و چون پيش من آمد گفت « سيد ! بيا پولت را بگير ، نفرين تو سبب دل درد شديد رفيق ما شده است » . من كه فرجى بعد از شدت يافته بودم نفسى براحت كشيدم و از قبول پول خود امتناع كردم و بالاخره پس از مكالمات و گفتگوهاى زياد بجاى يك قران يك تومان از او گرفتم و « شفاى بيمار را از جدهء سادات
--> ( 1 ) - قورشاخ اصطلاح تركى است و بمعنى كمربندى از پارچه مىباشد كه معمولا مردها ، بويژه اشخاص مسن بر كمر خود مىبندند . ( 2 ) - اين روايت نقل از مرحوم حاج باباش صراف است .